همه مطمئن بوديم كه اين عيد، آخرين عيد نوروزي است كه مادر را مي بينيم. حتي فكر كردن به اينكه قرار است مادر در بين ما نباشد هم سخت بود، چه برسد به پذيرفتنش. ولي خود مادر با اين قضيه كنار آمده بود. هميشه مي گفت:
- بعد از رفتن باباتون خدا بيامرز، هميشه آرزو داشتم قبل از مرگم، خونه ي خدا را زيارت كنم كه خدا رو شكر به آرزويم رسيدم. شماها هم كه همه از آب و گل در اومديد و سر و سامان گرفته ايد. چه نعمتي بهتر از داشتن بچه ها، عروس و دامادها و نوه هاي خوب كه بعد از آدم، هم براي آدم خدابيامرزي مي گن هم با كارهاشون دعاي خير مردم پشت سرم هست.
شب، بعد از تحويل سال و خوردن شويد پلو با ماهي، به خواهش مادر، همه دور او حلقه زديم. مادر از رضا خواست كه كيسه اي را از توي كمد برايش بياورد. رضا كيسه را آورد و به مادر داد. مادر كيسه را روي پاهايش گذاشت، دست داخل كيسه كرد و گفت:
- من اگر چيز ارزشمندي از دار دنيا داشته باشم، چادر نمازم هست كه هميشه با آن سر نماز براي خوشبختي همه شما دعا كرده ام. از مرضيه خانم همسايه، خواستم تا از چادرم، براي هر كدام از شما، يك جانماز كوچك درست كند تا هميشه در بهترين وقت، يعني سر نمازهايتان، به ياد من باشيد.
مادر دست در كيسه كرد، و به هر كس يك جانماز كوچك و مهر داد.
مي خواستم غافلگيرش كنم؛ يك كيك خوشمزه و غذايي كه دوست داشت را براي تولدش پخته بودم. بعد از ظهر هم يك دعواي ساختگي از پشت تلفن با او راه انداخته بودم كه پيش خودش خيال كند امشب با هم قهر هستيم و خبري از شام نيست. فقط يادم رفته بود كادوي تولدش را بخرم. از قبل توي ذهنم بود كه به مسعود يك پوليور هديه بدهم. فرصت زيادي براي خريد كردن نداشتم. با عجله ر999فتم بوتيك سر خيابان تا يك پوليور انتخاب كنم و بخرم. وارد مغازه شدم و يكي يكي شروع به وارسي پوليورها كردم. بعد از چند دقيقه يكي از پوليورها را كه هم طرح و رنگ و هم جنس خوبي داشت را انتخاب كردم و روي پيشخوان مغازه گذاشتم تا برايم كادو پيچ كند. يك كارت كه روي آن نوشته شده بود "تولدت مبارك مسعود جان؛ همسرت" را هم روي پيشخوان گذاشتم تا روي كادو بچسباند.
در همان لحظه، خانمي با وضع ظاهري نامناسب وارد بوتيك شد. پيرمرد فروشنده داشت پوليوري كه انتخاب كرده بودم را كادو پيچي مي كرد كه تلفن مغازه زنگ خورد و مشغول صحبت با تلفن شد. پوليور و كاغذ كادو را همانطور نيمه كاره رها كرد. من هم از فرصت استفاده كردم و خودم پوليور را كادوپيچ كردم و كارت را روي آن چسباندم. در همين فاصله آن خانم هم لباسي كه مي خواست را انتخاب كرد و روي پيشخوان گذاشتند. صحبت فروشنده كه با تلفن تمام شد، در كمال تعجب، علي رغم اينكه نوبت من بود، ديدم كه فروشنده شروع به صحبت و چانه زني با او سر قيمت كرد. بالاخره لباسي كه آن خانم خريده بود را توي كيسه پلاستيكي گذاشت، بدون توجه به من، پول لباس را از او گرفت و با لبخند از او خداحافظي كرد. آن خانم از مغازه خارج شد. خيلي ناراحت و عصباني شده بودم. كمي هم بغض گلويم را گرفته بود. خواستم چيزي بگويم ولي حرفم را قورت دادم و چيزي نگفتم. مي دانستم اگر بخواهم بحث كنم، اعصابم به هم مي ريزد و شب تولد خراب مي شود. علي رغم اينكه مي دانستم قيمت پوليور چقدر است، ولي براي اينكه بي تفاوتي خودم را نشان بدهم، پرسيدم:
-چقدر شد؟
قيمتي كه فروشنده گفت، پنج هزار تومان ارزان تر از آن چيزي بود كه روي برچسب قيمت نوشته شده بود. با تعجب از او سوال كردم:
-ولي اينجا كه گران تر از اين چيزي كه شما گفتيد، نوشته.
پيرمرد فروشنده، لبخندي زد و با آرامش خاصي گفت:
-اين پنج هزارتومان هم هديه من به آقا مسعود بخاطر داشتن همسري با اين حجاب خوب. نمي خواستم جلوي آن خانم به شما تخفيف بدهم. شرمنده اگر معطل شديد. حلال بفرماييد.
مرد: اي بابا! خانم، من تازه از سر كار برگشته ام. والا بخدا جون ندارم. دارم مي ميرم از خستگي.
مرد مدتي سكوت مي كند وبه صحبت هاي همسرش گوش مي دهد. بعد از چند لحظه.
مرد: خب ميخواستي حواست را جمع كني كه چادرت پاره نشه. تو حواست جمع نيست من بايد تاوانش را پس بدم؟ عجب گيري كردم ها. خانم من، عزيز من، بيا و اذيت نكن؛ كدوم مانتو تنته؟
مرد مجدداً مدتي سكوت مي كند وبه صحبت هاي همسرش گوش مي دهد. بعد از چند لحظه.
مرد: خب اين كه خوبه براي بيرون. نه بابا؛ خوبه. من ميگم خوبه بگو چشم. بيا با همين مانتو. الان هم شب است تاريكه، كسي حواسش نيست. بيا تورو خدا اذيت نكن.
مرد كه از بحث خسته شده، گوشي تلفن را از گوشش كنار مي گيرد و بي اعتنا به صحبتهاي همسرش از پشت تلفن، مدتي سكوت مي كند.
مرد: ببين. خب چرا اصلا با آژانس نميايي؟ هان؟
(بعد از چند لحظه)
مرد: چي؟ واااااااي! گير نده تو رو خدا. اين چه حرفيه. تو كه صندلي عقب نشسته اي. راننده هم كه حواسش به رانندگيه، تو رو نگاه نمي كنه.
(بعد از چند لحظه)
مرد: انگار همه ي مردم شهر بيكارن بيايند تو رو نگاه كنند؟ بيخيال! اينقدر زن بي حجاب هست تو اين شهر كه تو اصلاً به چشم نمي آيي.
مرد باز به صحبت هاي همسرش گوش مي دهد. اين بار كم كم حالتش تغيير ميكند. چشم هايش به نقطه اي خيره مي شود و در فكر فرو مي رود. چند دقيقه اي بدون اينكه چيزي بگويد فقط گوش مي كند. بعد از چند دقيقه با حالتي آرام و مهربان مي گويد:
مرد: باشه عزيزم. ميام دنبالت قربونت برم. بخاطر اين حرفت هم كه شده ميام. يه چادر هم برات ميارم كه سرت كني و تو راه برگشت بريم با هم چادر بخريم. نگران نباش خانوم خوبم. اومدم كه بيام.
مرد: خشگل نه! خشگل تر. شما قبل از اينم خوشگل بودي خانوم خانوما.
زن: از دست تو و اون زبونت.
مرد: مگه من چندتا زبون دارم كه ميگي "اون" زبونم؟
زن: واي خدا! باز شروع كردي؟ باباجون تسليم. من كه پس زبون تو برنميام. اصلاً با همين زبون خامم كردي كه زنت بشم.
مرد: باز به من كه خامت كردم؛ تو كه منو سوزوندي تا زنم شدي!
زن: با همين زبونت هم منو راضي كردي اينو بخرم و بپوشم.
مرد: خب نمي خواي نپوش. مي خواي خودم بپوشم؟
زن: (با خنده) خدا به دور. اندازه اش خوبه؟
مرد: براي من؟
زن: چرا چرت و پرت ميگي رضا؟ به جون خودت با همين چادر خفه ات مي كنم و ميكشمت ها!
مرد: ما كشته مرده ي شما هستيم حاج خانوم.
مرد با كنترل ويدئو، فيلمي كه در حال پخش است را متوقف مي كند، چادري كه در دست دارد را در آغوش مي كشد، مي بويد، مي بوسد، به قاب عكس همسرش كه روي تلويزيون است نگاه مي كند و مي گويد:
پیرمرد ایستاده بود دم در و پسر جوان را جلوی همه، بلند بلند نصیحت می كرد؛
وسط حرف هایش هم به مردمی كه برای روضه آمده بودند خوش آمد می گفت. پسر
سرش را انداخته بود پایین و به حرف های پیرمرد گوش می داد.
پیرمرد: نمی گویم ننداز، بنداز، ولی آخه این چیه؟ خب حداقل اسم معصومی،
قرآنی، دعایی، چیزی می انداختی دور گردنت، نه این. حیف نیست تویی كه آمده
ای مجلس امام حسین، ادای یه عده اجنبی را در بیاری؟ بچه مسلمان را چه به
این رفتارها؟
موبایل پیرمرد زنگ خورد و مشغول صحبت شد؛ پسر جوان آرام از مجلس بیرون آمد،
گوشی ام پی تری پلیر را در گوشش گذاشت، صدای مداحی را زیاد كرد و با چشم
گریان وارد كلیسای آن طرف خیابان شد…
داشتم برای تاسوعا و عاشورا با اتوبوس می
رفتم مشهد. نشسته بودم ردیف اول و همه حواسم به راننده بود و خاطره هایی که
برای شاگردش تعریف می کرد. اصلاً شبیه آدم های مذهبی نبود. روی فرمان و
داشبورد را هم پر کرده بود از عکس های خوانندگان و هنرپیشه های هندی!
صدای
مداحی ام پی تری داخل گوشم را زیاد کردم تا صدای راننده را نشنوم. اتوبوس
که برای استراحت توقف کرد، سفارش غذا دادم. تا غذا داشت حاضر می شد، رفتم
دست شویی تا دست هایم را بشویم. در راه برگشت از دست شویی چشمم به داخل
نمازخانه رستوران افتاد. راننده داشت نماز ظهر می خواند و شاگردش هم به او
اقتدا کرده بود.
ذائقه الموت
ایستاده بود
گوشه مجلس و روضه خواندن «حاج مرتضی» را تماشا می کرد.
موقع خروج «حاج
مرتضی» رفت پشت میز چایی ایستاد، خندید و گفت: «حاج آقا، بفرمایید چایی!» حاج
مرتضی: «نوبت من هم رسید؟» فردا شب مردم آخر روضه برای شادی روح «حاج
مرتضی» فاتحه ای خواندند.
دل توی دلم نبود که شب بشود. این اولین باری
بود که می خواستم مجری باشم؛ مجری شب اول روضهی محرم، با حدود هزار و 500 نفر
عزادار.
چندی روزی می شد که صورتم را اصلاح نکرده بودم
تا ته ریش مختصری داشته باشم؛ آب سرد هم نمیخوردم؛ نکند که سرما بخورم و صِدایم بگیرد.همهی
این ها را فقط و فقط به خاطر تاثیرگذاری بیشترِ اجرایم انجام میدادم. اصلاً هول
نداشتم. قبلاً هم بارها و بارها جلوی جمعیت، تئاتر بازی کرده بودم، ولی اجرا، آن
هم اجرای روضه، تجربهی تازهای بود که به نو بودنش میارزید. تازه میتوانستم از
این به بعد سرم را بالا بگیرم و با افتخار بگویم که من چند شب هم مجری روضهی فلان
مجموعه فرهنگی بودهام و فلان و فلان!
از چند روز قبل از روضه، این طرف و آن طرف به
دنبال متن، شعر و نوشته ی درست و حسابی برای اجرا بودم. یادم می آید علاوه بر
یکروزه تمام کردن کارت اینترنت 10 ساعته و جستجو در اینترنت، هفت هشت تایی کتاب هم
از کتابخانهی دانشگاه امانت گرفتم تا بخوانم.
روی یکی از میزهای کتابخانه، چشمم افتاد به مجله
ای که نوشته های عاشورایی «شهید سید مرتضی آوینی» را چاپ کرده بود. نمیدانم چرا با
اینکه اسم و طرح جلد مجله، خیلی نظرم را جلب نکرد، شروع به خواندن کردم. شاید چهار
یا پنج بار بدون توقف، کل نوشته را خواندم. کلمات به نظرم آشنا می آمد. کم کم
داشتم شک میکردم که نکند این ها را خودم نوشتهام!
غرق نوشته شده بودم؛ هم از خواندن مجله لذت می
بردم و هم مدام برایم سوال بود که چرا تا این حد جذب این نوشته شده ام.
در و دیوار روضهخانه، با پارچههای مشکی
پر میشود وقتی رنگ زمینه وبلاگم را سیاه میکنم. پامنبریهای روضه خانهام، مخاطبین
وبلاگم هستند. یک پارچه زیبا، با یک طرح و نوشته جذاب،
پشت سر سخنران و منبر به دیوار روضهخانه نصب میکنم وقتی برای وبلاگم یک سربرگ
طراحی میکنم. دعوتنامهی روضهام دست به دست میچرخد
وقتی وبلاگهای دیگر، آدرس وبلاگ من را در قسمت پیوندهای وبلاگشان میآورند و من
هم روضهها و مجالس سخنرانی آنها را در روضه خانهام تبلیغ میکنم وقتی به دیگر
وبلاگهای عاشورایی را در قسمت پیوندهای وبلاگم لینک میدهم. سخنران به روضهام دعوت میکنم وقتی در
مورد محرم، امام حسین(ع) و عاشورا، کتاب میخوانم، فیلم میبینم، سخنرانی گوش میدهم
و ... تا بتوانم برای پامنبریهایم حرف تازه داشته باشم. مداح به روضهام میآورم وقتی یک فایل
صوتی مداحی از یک مداح خوب که شعرهایی درخور، ارزشمند و با معنایی عمیق که در شان
صاحب واقعی مجلس است میخواند، در وبلاگم میگذارم. در روضهام به مردم غذای نذری می دهم
وقتی منابعی که استفاده کردهام و کتابهایی که خواندهام را به آنها معرفی میکنم. از پامنبریها برای برگزاری بهتر روضه
کمک میگیرم وقتی مخاطبین وبلاگم برای نظر مینویسند. خوبی روضهخانهی من این است که بیست و
چهارساعت باز است و هر کس هر وقت که طالب باشد، قدم روی چشم من میگذارد. شما هم بفرمایید روضه ...